قوهای وحشی<!-- --> | طاقچه
infinite

ویژه مشترکین بی‌نهایت

قوهای وحشی

مجله چوک

۴۲ دقیقه مطالعه

sharebookmark

در زمان‌های خیلی دور که پرستوها همچون امروز قبل از فرارسیدن فصل سرما به سوی سرزمین‌های گرم جنوبی پرواز می‌کردند، پادشاهی زندگی می‌کرد که یازده پسر و یک دختر به نام "الیزا" داشت.

هر یک از یازده شاهزاده با ستاره‌ای که بر سینه و شمشیری که بر یکسوی کمربندشان آویزان بود، در مدرسه فرزندان درباریان و افراد خاص حکومتی حضور می‌یافتند. آن‌ها از قلم هائی با نوک الماس استفاده می‌کردند و بر لوح‌های زرّین می‌نوشتند.

شاهزاده‌ها آنچنان زرنگ و تیزهوش بودند که خیلی سریع‌تر از سایر همسالان خویش توانستند، خواندن و نوشتن را به خوبی بیاموزند.

"الیزا" معمولاً بر روی چهارپایه‌ای با رویۀ شیشه‌ای می نشست و به کتابی مملو از تصاویر زیبا خیره می‌شد. آن کتاب برای "الیزا" از ارزشی معادل نصف پادشاهی پدرش برخوردار بود.

تمامی دوازده فرزند پادشاه روحیه‌ای بسیار شاد و خندان داشتند و همواره سعی داشتند که از زندگی نهایت بهره مندی را ببرند امّا این وضع و حال برایشان چندان به طول نینجامید زیرا پدر آنها که پادشاه کشور محسوب می‌شد و چند سالی از درگذشت مادر بچّه هایش می‌گذشت، از تنهائی خسته شد و با یک ملکۀ بسیار خودخواه و خبیث ازدواج نمود.

ملکۀ جدید به هیچوجه بچّه ها را دوست نداشت و وجود آنها را در اطراف خویش تحمّل نمی‌کرد.

فرزندان پادشاه این موضوع را خیلی زود و از اوّلین روز بعد از ازدواج آن دو دریافتند. ماجرا از این قرار بود که در قصر سلطنتی جشن و سرور بزرگی به مناسبت ازدواج پادشاه با ملکۀ جدید برپا گردید و بچّه های بسیاری همراه با والدین خویش در آن شرکت جُسته بودند امّا آنها بجای اینکه بنابر رسم معمول از کیک و میوه‌های مجلس بهره مند شوند، دریافتند که ملکه دستور داده است، تا مقداری سنگریزه درون فنجان‌های چای بریزند و به …

این نوشته‌ را پسندیدی؟

۱like
like

اطلاعات چاپ

این نوشته در شماره ۱۸۱ ماهنامه ادبیات داستانی چوک (شهریور ۱۴۰۴) منتشر شده است.