در زمانهای خیلی دور که پرستوها همچون امروز قبل از فرارسیدن فصل سرما به سوی سرزمینهای گرم جنوبی پرواز میکردند، پادشاهی زندگی میکرد که یازده پسر و یک دختر به نام "الیزا" داشت.
هر یک از یازده شاهزاده با ستارهای که بر سینه و شمشیری که بر یکسوی کمربندشان آویزان بود، در مدرسه فرزندان درباریان و افراد خاص حکومتی حضور مییافتند. آنها از قلم هائی با نوک الماس استفاده میکردند و بر لوحهای زرّین مینوشتند.
شاهزادهها آنچنان زرنگ و تیزهوش بودند که خیلی سریعتر از سایر همسالان خویش توانستند، خواندن و نوشتن را به خوبی بیاموزند.
"الیزا" معمولاً بر روی چهارپایهای با رویۀ شیشهای می نشست و به کتابی مملو از تصاویر زیبا خیره میشد. آن کتاب برای "الیزا" از ارزشی معادل نصف پادشاهی پدرش برخوردار بود.
تمامی دوازده فرزند پادشاه روحیهای بسیار شاد و خندان داشتند و همواره سعی داشتند که از زندگی نهایت بهره مندی را ببرند امّا این وضع و حال برایشان چندان به طول نینجامید زیرا پدر آنها که پادشاه کشور محسوب میشد و چند سالی از درگذشت مادر بچّه هایش میگذشت، از تنهائی خسته شد و با یک ملکۀ بسیار خودخواه و خبیث ازدواج نمود.
ملکۀ جدید به هیچوجه بچّه ها را دوست نداشت و وجود آنها را در اطراف خویش تحمّل نمیکرد.
فرزندان پادشاه این موضوع را خیلی زود و از اوّلین روز بعد از ازدواج آن دو دریافتند. ماجرا از این قرار بود که در قصر سلطنتی جشن و سرور بزرگی به مناسبت ازدواج پادشاه با ملکۀ جدید برپا گردید و بچّه های بسیاری همراه با والدین خویش در آن شرکت جُسته بودند امّا آنها بجای اینکه بنابر رسم معمول از کیک و میوههای مجلس بهره مند شوند، دریافتند که ملکه دستور داده است، تا مقداری سنگریزه درون فنجانهای چای بریزند و به …