رَمْیْ<!-- --> | طاقچه
infinite

ویژه مشترکین بی‌نهایت

رَمْیْ

مجله عین

۶ دقیقه مطالعه

sharebookmark
تصویر یک مرد در میان دمپایی ها

خبر را که به حاجی دادند، افتاد. قندش نه، فشار خونش هم نه. خودش افتاد روی زمین. خون بود که از دماغش می‌آمد. تو بگویی وصل است به منبعی بی‌نهایت، بند نمی‌آمد. حق داشت؟ نمی‌دانم. اما می‌دانم که حاجی در بازار یک مغازه پلاستیک‌فروشی داشت. یا شاید هم دیگر نداشت. به جایش الان مقداری پلاستیکِ ذوب‌شده دارد. آن‌طرفِ ماجرا بچه‌اش بود. جلوی مغازه آتش‌گرفته ایستاده بود. آتش گُر می‌گرفت، حاجی همین‌طور خون از دست می‌داد و بچه‌اش، غش غش می‌خندید. آتش را می‌دید که زبانه می‌کشید و می‌رفت بالا و کیف می‌کرد.

حاجی یک مغازه داشت، ما هم یک خانه داریم. ورودی خانه ما چهار پله دارد. از پله آخر تا درِ خروجی حدودا یک و نیم متر فاصله است. در رو به داخل باز می‌شود و اولین کسی که می‌پرد داخل، حمید است، برادر کوچکم. حمید، ۵ ساله از یزد، حتی وقت ندارد چسب کفش‌هایش را باز کند. لنگه راست کفش سی سانتی‌متر و لنگه دیگر پنجاه سانتی‌متر به سمت بالا پرتاب می‌شود. یکی روی پله دوم و دیگری نزدیکی‌های در فرود می‌آید. البته قبل از رسیدن آن‌ها به زمین، حمید درِ بعدی را هم باز کرده و …

این نوشته‌ را پسندیدی؟

like
like

اطلاعات چاپ

این نوشته در شمارهٔ ۷ و ۸ مجلهٔ عین (بهار و تابستان ۱۴۰۴) منتشر شده است.