روزی که درسم حذف شد<!-- --> | طاقچه
infinite

ویژه مشترکین بی‌نهایت

روزی که درسم حذف شد

مجله عین

۵ دقیقه مطالعه

sharebookmark

سال سوم دانشگاه بودم و با سه نفر دیگر از بچه‌ها تو بلوک هفت، هم‌اتاق بودم. صبح یکی از روزهای آذرماه که سرما هم شدید بود، از در اتاق بیرون آمدم که برسم به کلاس. آقا رضایی رو دیدم که توی بلوک مشغول نظافت بود. سلام کردم، جواب داد ولی خیلی آرام و سر به زیر... انگار اصلاً منو ندید و تو خودش بود. داشتم به سمت در بلوک می‌رفتم که زمزمه‌هایی شنیدم. حساس شدم و برگشتم کسی رو ندیدم. راهم رو گرفتم و رفتم تا دیر نشده به کلاس برسم.

شب با هم اتاقی‌ها بعد شام گعده می‌کردیم. یهو یاد صبح افتادم و قضیه زمزمه شنیدن صبح رو تعریف کردم. بچه‌ها هم تا دلتون بخواد دست گرفتن و از همین یه خط کوتاه من تا نصف شب قصه و قضیه و جوک و هر حرفی که فکر کنید توی جمع جوونانه می‌تونی بشنوی شنفتم. دیگه اون شب این‌قدر گفتیم و خندیدیم که روده‌بر شدیم.

در آنجا سخن بيهوده‌اى نمى‌شنوند، جز درود. و روزى‌شان صبح و شام در آنجا [آماده‌] است.(سوره …

این نوشته‌ را پسندیدی؟

۱like
like

اطلاعات چاپ

این نوشته در شمارهٔ ۷ و ۸ مجلهٔ عین (بهار و تابستان ۱۴۰۴) منتشر شده است.