
خوشحال هستم و البته کمی استرس دارم. بالاخره در راهِ جایی هستم که روزها انتظار دیدنش را میکشیدم. از وقتی به خانوادهی اکرمی پیوستهام، ۳۲ روز میگذرد و در تمام این مدت، منتظر امروز بودم تا جایی را ببینم که بقیه مدام ازش تعریف میکنند. طبق یک قرار نانوشته بین بچهها، روزهای گردگیریِ طاهره خانم، روز خاطرهگویی است.
همانطور که طاهره خانم همه جا را برق میاندازد؛ بچهها هم از خاطراتشان میگویند. نقل همهی خاطرهها هم جایی است که به آن میگویند «پیشِ آهو». گویا اولین بار یکی شنیده که آنجا را آهو صدا میزنند و این اسم بین همه معروف شده است.
روزهای …