
عصر عاشورا بود... بهاصطلاح جوونای محل، فینال کار داشت تو تکیه محل برگزار میشد. عزادارای محله سرآسیاب بهرسم هرسال، پنج محل را با پای برهنه دور زده بودند و رسیده بودند محل و تکیه خودشون. یک عزاداری محکم و سنگین و نفسْدرآر انجام دادند تا وقت ناهار شد. معمولاً روزهای عاشورا، ساعت ۴ تا ۵ عصر ناهار میخوردند. عطر فسنجون و قیمه و قرمه از روی دوریها، کل تکیه رو گرفته بود، انگار یه غذای بهشتی منتظرشونه. به هرسه نفر، یک دوری میدادند تا با هم بخورند. من و کاظم و امیر با هم افتادیم. قاشقها رو از جیبمون درآوردیم و شروع کردیم. یهو صدا و داد و هواری از سردر تکیه …