
چمدان را از بالای کمد به سختی پایین آوردیم. درش را که باز کردیم بوی یاس خورد توی مشاممان. سال قبل که بیبی داشت کتیبهها و پارچههای مشکی ایام فاطمیه را تا میزد و مرتب روی هم میگذاشت، شیشهی عطر یاس را آورد و روی کتیبهها اسپری کرد. حالا بعد از یکسال هنوز عطر خوشایندش روی پارچهها مانده بود و توی فضای اتاق پخش شد. بیبی با آرامش یکییکی پارچهها را باز میکرد، هر کدامشان یکجوری قشنگ بودند. ولی من از همه بیشتر آن پارچهی مخملی را دوست داشتم که روی آن با کاموای قرمز و سبز بهصورت برجسته نوشته بود: «یا فاطمه »
تا خواستم دستی بکشم روی نرمیِ مخملی، بیبی گفت: «وضو داری ریحانه سادات؟»
گفتم: «نه …
