
نشستم مقابل سخنران هیأتمان هر دو نشستیم و من درجا پشیمان شدم که چرا گفتم، چرا درخواست این جلسه را دادم و درجا هم خودم را توجیه کردم که دیگر چارهای نداشتم، مجبور بودم.
سلام و احوالپرسیها در فضای سنگین نفسکشیدن من و او و لبخند سخنران هیأت که تمام شد، سؤالش آوار شد روی سر هر دوی ما:
ـ خب امر فرمودید، من هم اطاعت کردم. حالا دیگه خودتون بسمالله رو بگید.
با این جمله انگار تمام هوای اتاق ته کشید و یکهو نفس کم آوردم. هر چه کردم نشد حرفی بزنم. نه او حاضر شد حرف را شروع کند نه من، شاید حال او هم مثل من شده بود. اصلاً چه بگویم؟ نکند او من را توصیف کند آن طوری که نیستم و خب... من... من هم چه باید بگویم؟ چه باید بگویم که راست باشد، حق باشد، آبرو نبرد؟
بگویم ما هر دو هم خوبی داریم هم بدی؟! بگویم من …