
من اصولاً آدم سر به هوایی هستم؛ این را استادم به زبان نگفت، چون کلاً اهل فن است و با جملاتش نمیزند ویرانت کند، اما وقتی مقابلش میایستی و صحبت میکنی، طرز نگاه و لبخندش طوری است که به قول بچهها اصل حرف است! اما خب من سر به هواییام را مدیونش هستم که فهمیدم بیشتر از اینکه با فهمم زندگی کنم با باد هوا زندگی را پیش بردهام.
امروز و دیروز بسته به هر حرفی از زبان هرکسی در هرجایی، حضوری یا مجازی یک تکانی خوردهام! میان تمام این بیخودیهای زندگی، آیین رفاقتم آهنگدار شد! یعنی خب، دوست نداشتم هر دوستی بیاید و دوستانه وارد دار و ندار و ظاهر و باطن شود.
قبل از مدرسه، در همان دوران پادشاهی هرکس که بیشتر اهل بازی بود، بهترین دوستم بود که غیر از بچههای کوچه کسی نبود البته یکی دو بچه فامیل هم خوب بودند. ابتدایی هم دوستم را انتخاب نکردم، چون درسم خوب بود. کسانی که در کلاس هممیزیام بودند، شدند دوستم! و از خدا که پنهان نیست، از شما هم نباشد، دو سه نفر از بچهها بودند که درسشان خوب نبود و معلم بیانصاف تحقیرشان میکرد. من دل تحقیر …