از ساعت سه بعد از ظهر متنفرم. از طنین زنگهایی که ساعت سه را اعلام میکنند بیزارم. از دیدن نگاههایی که ناگزیر مهر ساعت سه در عمق آنها به چشم میخورند مشمئز میشوم. از آن لحظه سفیدی که به تمام تیرگیها پایان میدهد گریزانم. به تاریکی خو گرفتهام. همه چیز در تاریکی شکل میگیرد.
این که آخر کار این دنیا چه میشود ربطی به من ندارد.
انگار همین دیروز بود. یا چند سال پیش! نمیدانم....
با خشم تمام دقایق گذشته زندگیام را به یاد میآورم. باید از درون آنها هستی زندگیام را بیرون بکشم.
بارها این حرف را شنیدهام: اگر آدم کسی را دوست ندارد، لااقل خودش را دوست داشته باشد. من احتمالاً کسی را دوست داشته باشم ولی مطلقاً از خودم بیزارم.
ساعت شش صبح...