از میان هزاران واژۀ توی سرت پیدایش میشود و به زور خود را میتپاند بینشان. بقیۀ کلمهها را پس میزند. «حریر مرگ»
صحرا هم پیدایش میشود. از آن طرف "حریر مرگ". میگوید: «اینو بذار رو داستانت.»
صحرا هماو که نمیخواست عشقی عتیقه باشد. زنی در داستان کتاب قبلیات.
عتیقه فروشی جای هیجانانگیزیست.
زنده و مرده را راضی میکند. زندهها از ماترک مردهها نفعی میبرند. مردهها هم خوشحال از اینکه خاطراتشان زنده میشود و وسایلشان مورد استفاده برای آنها که نفس میکشند. هنوز نفس میکشند. مبادلۀ عادلانهای نیست.
صحرا میگوید: «بِکن این بندهارو از دست و پای خودت. این همه داستان مردونه. چرا زنها درونشون رو عریان نکنن.»
میگویی: «این قداست اگه از دوش زنها برداشته بشه چی میشه؟»
هنو…