امشب رأس ساعت دوازده، درست همانموقع که طوفان شدت گرفته بود و آسمان رعدوبرق بیسابقهای را تجربه میکرد، مغز خواهرم را داخل ماشین لباسشویی انداختم!
مدتها بود در فکر این کار بودم؛ اما فرصتش پیش نمیآمد؛ تا اینکه امشب... .
مادرم چند سالی است فوت کرده، پدرم سالها پیش ما را ترک کرده و تنها برادرم برای تحصیل راهی یک کشور اروپایی شدهاست. خواهرم با حسرت میگوید که برادرم موقعیت شغلی خوبی دارد، تحصیل میکند و از زندگیاش هم راضی است؛ حتی میگوید که دلش میخواهد کنار برادرم برود؛ به نظر من که این یعنی ذوب شدن در تمدنی فرضی؛ این را دیگر نمیتوانم تحمل کنم؛ یک دختر، آنهم …