ساعت ۱۰ صبح من و پسرم « پندار » تازه قدم به باشگاه گذاشته بودیم که مربی با احترام و صدایی رسا گفت : «از این جلسه والدین نمیتوانند در سالن حضور داشته باشند لطفاً بیرون از سالن منتظر بچهها بمانید»
این حرف برای من مثل نسیمی در گرمای تابستان بود، گل از گلم شکفت. تبسمی به رنگ گلهای بهاری روی لبانم نقش بست.
نفس عمیقی کشیدم در دلم گفتم: آخیش، چه خوب که جزوههام همیشه مثل یه دوست وفادار همراهم هستن، اما یکدفعه ترسی به دلم نشست. امروز کولهپشتیام را عوض کرده بودم!
با عجله …