کوچه‌ی لیلی<!-- --> | طاقچه
infinite

ویژه مشترکین بی‌نهایت

کوچه‌ی لیلی

مجله عین

۴ دقیقه مطالعه

sharebookmark
کوچه‌ی لیلی

کنج دیوار می‌ایستادیم. بچه‌های محله همه بودند. تکیه می‌زدیم به دیوار کاهگلی خانه‌ات، ته کوچه بن بست. و منتظر می‌شدیم خورشید خودش را برساند بالای کنگره‌ی همان برجی که محل نظاره‌ات بود؛ انگار شهر زیر پایت باشد. خورشید که بر بالای کنگره برج منزل می‌گرفت، ذره‌بین‌هایمان را از جیبمان درمی‌آوردیم و نرمه‌ی کف دست را می‌گرفتیم زیر ذره‌بین. می‌خواستیم ثابت کنیم چقدر مردیم! خورشید به آن شیشه مرموز، چشم می‌دوخت و سپیدی پوستمان را نوازش می‌کرد. اما پوست بعضی‌ها، خیلی ظریف بود. تاب این نوازش را نداشت. هرچه غرور خرج می‌کردند، باز نمی‌شد که تاب بیاورند. …

این نوشته‌ را پسندیدی؟

like
like

اطلاعات چاپ

این نوشته در شمارهٔ پنجم، مجله مطالعات آیینی عین، (پاییز ۱۴۰۳) منتشر شده است.