کسی این خاک را گردن نمی‌گیرد | طاقچه
infinite

ویژه مشترکین بی‌نهایت

کسی این خاک را گردن نمی‌گیرد

مجله چوک

۲۰ دقیقه مطالعه

sharebookmark

خجالت کشیدن برای آدمهایی مثل من چیز تازه‌ای نیست. ناتوانم. نه تنها همۀ جسارتم را از دست داده‌ام انگیزه هام هم خشکیده‌اند. هرروز به جای آنکه چیزی به جهان اضافه کنم، حسی مثل خوره ازوجودم براطراف می‌نشیند ؛ روی مبل‌ها، فرش، تختخواب، ظروف آشپزخانه ، وسائل دکوری واز همه مهمتر کتابخانه‌ام که نه تنها بیشترازهمه عنوان‌های پیدا وپنهان کتاب‌ها حالم را بهم می زند بلکه بدتر شرمنده‌ام می‌کند. بیشتر دلم می‌خواهد تا ابد بخوابم تا چشمم به کسی یاچیزی نیفتد اما ازخواب هم گریزانم بس که کابوس‌ها به دست وپایم می‌پیچند؛ از تن وبدنم بالا می‌روند, چون پیچکی دورگردنم حلقه می‌شوند وتا مرز خفگی می‌کشانندم.

من راوی‌ام. حرفی نیست، داغی ست که برپیشانی ام چسبیده، هیچ عذری هم برای سکوت وانزوایم پذیرفته نیست. انگار حساب آدمی چون من تا ابد از باقی مردم جداست. هیچکس نمی‌خواهد باورکند من هم مانند همه دربرهوتی از بی هوایی دست وپا می‌زنم که مرا تا مرز مرگ می‌کشاند. حرفی ازجنون نمی‌زنم؛ این جمله که روزگاری کلیشه بود، حالا برای خودش اپیدمی باورپذیری میان خاص وعام شده است.

سال‌ها کلمات از پایه‌های تختم خودرا بالا می‌کشیدند؛ حلقه‌های خاصی که نمی‌دانم جنسشان زجر بود یا وظیفه یا هرچه ، خونم را غلغلک می‌دادند، برسلول های مغزم فشار می‌آوردند و به ناچار روایتگر کلمات وبه دنبالش جمله‌ها می‌شدم. فرقی نمی‌کرد بیدار بمانم یا با رؤیاها وکابوس هام کلنجار بروم، به هرحال هر از گاهی داستانی، روایتی یا حکایتی شکل می‌گرفت و شاید یکی دونفرهم خوششان می‌آمد چیزکی درباره‌اش بگویند. مهم این بود که از شر وخیر کلمات رهایی می‌یافتم و سنگینی نوشتن از دوشم به صفحه‌ای کاغذ یا یادداشتی درگوشی منتقل می‌گشت.

روزها وماهها وسالها گذشته است. یا من از …

این نوشته‌ را پسندیدی؟

like
like

اطلاعات چاپ

این نوشته در شماره ۱۸۱ ماهنامه ادبیات داستانی چوک (شهریور ۱۴۰۴) منتشر شده است.