ساحل، گستره ای بی پایان از ماسه های خاموش بود؛ خاکستری و نرم، بی هیچ رد پایی. انگار قرنهاست هیچ انسانی قدم به اینجا نگذاشته. نسیمی نمی وزید، و پرنده ای در آسمان نبود. موجی هم لب ساحل را نمیبوسید. همه چیز در سکونی مرموز و بی تپش ایستاده بود.
دریا، پهنایی هموار از آبی ملایم، تا خط افق امتداد داشت؛ آنچنان صاف و بیحرکت که میشد آن را آینه ای عظیم روی زمین پنداشت. نه کف موجی، نه چین خوردگی ای سطح آن را می آشفت. آرامشی در آن موج میزد؛ آرامتر از خواب یک کودک، آرامتر از دعایی خاموش. هیچ نشانی از …