دلت را با خودت آورده‌ای؟<!-- --> | طاقچه
infinite

ویژه مشترکین بی‌نهایت

دلت را با خودت آورده‌ای؟

مجله عین

۴ دقیقه مطالعه

sharebookmark
دلت را با خودت آورده‌ای؟

«ایستگاه بعد، میدان آزادی»، چشم می‌گردانم. حواسش نیست، منتظر می‌شوم. او سر بلند می‌کند و من دست می‌بینَدَم، زمزمه می‌کنم: «این ایستگاه باید پیاده شید». لبخند می‌زند و به جای رفتن به سمت در، جمعیت را رد می‌کند و نزدیکم می‌آید. لب می‌گشاید که: «تو دلت پاکه، خیلی منو دعا کن». آب می‌شوم، به ایستگاه نزدیکیم، پس لبخندی می‌زنم و می‌گویم: «لطف دارید، چشم، شما منو دعا کنید». دست می‌دهیم و درِ قطار باز می‌شود و خداحافظی. درِ قطار بسته شده و او بیرون ایستاده، لبخند به لب نگاهم می‌کند. قطار حرکت می‌کند و فاصله می‌افتد. من اما آن‌جا آب شده بودم و بغضی در گلو داشتم که نمی‌دانم از ذوق بود یا خجالت و شرم. در آن دقایق کوتاه چه شده بود؟ مگر من …

این نوشته‌ را پسندیدی؟

like
like

اطلاعات چاپ

این نوشته در شمارهٔ پنجم، مجله مطالعات آیینی عین، (پاییز ۱۴۰۳) منتشر شده است.