
«ایستگاه بعد، میدان آزادی»، چشم میگردانم. حواسش نیست، منتظر میشوم. او سر بلند میکند و من دست میبینَدَم، زمزمه میکنم: «این ایستگاه باید پیاده شید». لبخند میزند و به جای رفتن به سمت در، جمعیت را رد میکند و نزدیکم میآید. لب میگشاید که: «تو دلت پاکه، خیلی منو دعا کن». آب میشوم، به ایستگاه نزدیکیم، پس لبخندی میزنم و میگویم: «لطف دارید، چشم، شما منو دعا کنید». دست میدهیم و درِ قطار باز میشود و خداحافظی. درِ قطار بسته شده و او بیرون ایستاده، لبخند به لب نگاهم میکند. قطار حرکت میکند و فاصله میافتد. من اما آنجا آب شده بودم و بغضی در گلو داشتم که نمیدانم از ذوق بود یا خجالت و شرم. در آن دقایق کوتاه چه شده بود؟ مگر من …