چهار فصل زندگی | طاقچه
infinite

ویژه مشترکین بی‌نهایت

چهار فصل زندگی

مجله چوک

۴ دقیقه مطالعه

sharebookmark

روایتی نمادین، از پسرکی بنام دی.

هر فصل، بخشی از مسیر اوست؛

از شکفتن تا خاموشی، از تولد، رنج، و درنهایت هیچ.

زمستان

بعد از غروب ششمین خورشید فصل سرما، در آستانۀ شب، سکوت به ناامیدی دل داد.

از لانه پرکشید و در فضا حاکم شد، تا که اولین گریه‌های شوق آزادی نوزاد، از دل شب رویید و بال سکوت را شکست، در پیچ‌وخم گوشواره‌ها رقصید و بر روی پرده‌ها نشست؛ گریه‌ها لبخند آوردند و لبخندها بر روی چهره‌ها پهلو گرفتند، اما در این ساحل آرام آفتابی کشتی زمستان طوفان زده بود. حاضرین با نگاهی زنجیروار بر روی شانه‌هایش قلاب می‌انداختند که او را از دریای طوفانی غم‌ها به عرشه شادی بازگردانند، اما زمستان طعمه هیچ قلابی نمی‌شد. زمستان مقابل شهوت خنجرعشق، …

این نوشته‌ را پسندیدی؟

۲like
like

اطلاعات چاپ

این نوشته در شماره ۱۸۱ ماهنامه ادبیات داستانی چوک (شهریور ۱۴۰۴) منتشر شده است.