مهمان ناخوانده<!-- --> | طاقچه
infinite

ویژه مشترکین بی‌نهایت

مهمان ناخوانده

مجله چوک

۵ دقیقه مطالعه

sharebookmark

در حالی که خسته و بی رمق و حتی نا امید از مدرسه آمده بود ،کیف کوله پشتی کدر و چرکش را با عصبانیت به گوشه اتاق پرتاب کرد. و زیر لب گفت: اصلاً درس زیست شناسی به چه دردی می‌خورد؟ چرا مدرسه رفتن؟

به شدت ناراحت بود. به نظر می‌رسید که نمره خیلی بدی در درس‌هایش گرفته است. در حالی که غر می‌زد و از زمین و زمان و معلمش شکایت می‌کرد، چشمش به پنجره اتاق افتاد که نور آفتاب چشمش را اذیت می‌کرد ، با خودش گفت : بهتر است پرده را بکشم تا کور نشدم. نیمی از پرده را کشید اما وسط راه متوقف شد. خشکش زد.موجود عجیب و غریبی روی پرده در حالی که پشتش به او بود داشت ورزش می‌کرد. از شدت ترس نتوانست به دقت به آن نگاه کند. فقط فرار کرد و لحظه‌ای بعد با پدرش وارد اتاق شد. پدرش مرد میان سال با موهای جوگندمی بود. مرد عینک ته استکانی خود را با انگشتان …

این نوشته‌ را پسندیدی؟

like
like

اطلاعات چاپ

این نوشته در شماره ۱۸۱ ماهنامه ادبیات داستانی چوک (شهریور ۱۴۰۴) منتشر شده است.