میتوانست عصر دلانگیزی باشد ولی نبود و من در گوشه کافه مثل همیشه کز کرده بودم و به سمفونی شماره پنج شومان دل سپرده بودم.
روزگار عجیبی را از سر گذرانده بودم و باورهایم شکسته بودند و روحم را میخراشیدند.
موومان اول «آلگرا» شورانگیز آغاز شد و با برانگیختگی درماتیکی با تیزترین تکههای باورهای شکستۀ من همدستان شده بودند و قلبم را چنگ میانداخت.
به موومان «آندانته» که رسیدم گویی در سیاهچالهای به قدمت تاریخ جهان سقوط میکنم، به پیش از بیگبنگ پیش از زمان رفته بودم و حتی پیش از پیدایش اندوهبار زوالی که بر جهان میتاخت!
ناامیدی مطلق بودم و به فروپاشی اندوهناک آن همه زیبایی …