سکانس آخر زندگی | طاقچه
infinite

ویژه مشترکین بی‌نهایت

سکانس آخر زندگی

مجله چوک

۲۰ دقیقه مطالعه

sharebookmark

شب از نیمه گذشته، و باز هم من در خیال پیدا کردن یک سوژه نایاب هستم، تا بتوانم پرترۀ آن شخص یا شی را بکشم.

تقریباً چند ماهی می‌شود که این احساس، نیمه‌های شب از ذهن خاک گرفته‌ام بیرون می‌آید و باعث می‌شود، من باز هم مثل الان که می‌خواهم با شما حرف بزنم دیوانه شوم.

دقیقاً نمی‌دانم چند سالم شده است، و نمی‌دانم چند سال دیگر می‌خواهم زنده باشم.

اصلاً چه فرقی می‌کند که ما این اعداد و ارقام را هر روز با خود تکرار کنیم؟چه فرقی می‌کند که آسمان سیاه ، آبی یا قرمز باشد و ما دائم احوالات خود را با رنگ آسمان تغییر دهیم؟

مثلاً ، زمانی که قرمز است خوشحال باشیم از اینکه بارانی می‌خواهد ببارد و یا اینکه وقتی آسمان سیاه شد خودمان را به زور در رختخواب مچاله کنیم تا خوابمان ببرد.

برای من، در این روزها همۀ رنگ‌ها شبیه بهم شده بود و هیچ کدام به دیگری برتری نداشت.من رنگ سیاه را مثل رنگ قهوه ایی می‌دیدم و گاهی رنگ سبزرا زرد .

گاهی اوقات که نقاشی‌هایم به انتها رسیده بود،و من بعد از خوشحالی از تمام کردن این کلنجار با طبیعت ذهنی تازه می -فهمیدم که ماهی‌های قرمز به جای آبیه دریا، گرفتار سیاهیه آن شده‌اند.

وقتی اطرافیانم من را مسخره می‌کردند،و می‌گفتند:

چرا رنگ‌ها رو اِنقدر به هم ریخته تشخیص میدی؟

برای اینکه بتوانم از تمسخر چندش آور آن آدم‌های تنفر انگیز فرار کنم ، برای اشتباهاتم دلیل و برهان گوناگونی را می‌آوردم. یکی از دلیل‌هایی که می‌آوردم این بود، می‌گفتم:

من دریایی رو کشیدم که توش نفت ریخته. برای همین از رنگ سیاه استفاده کردم.

بعد از توجیه آن‌ها از اینکه توانسته بودم ، یکبار دیگر بر ضعف‌هایم سرپوش بگذارم، خوشحال می‌شدم.و در خلوتم این پیروزی را جشن می‌گرفتم.

برای اینکه بتوانم راحت‌تر هر کار که می‌خواهم با رنگ‌ها …

این نوشته‌ را پسندیدی؟

۳like
like

اطلاعات چاپ

این نوشته در شماره ۱۸۱ ماهنامه ادبیات داستانی چوک (شهریور ۱۴۰۴) منتشر شده است.