چرک کف دست | طاقچه
infinite

ویژه مشترکین بی‌نهایت

چرک کف دست

مجله چوک

۹ دقیقه مطالعه

sharebookmark

مرد جاافتاده‌ای که ردیف سوم‌چهارم اتوبوس نشسته بود با صدای بلند گفت: «آقا، چرا راه نمی‌افتی؟»

آقا که همان راننده بود بی‌آنکه بخواهد صاحب صدا را بشناسد و به او جواب بدهد در آینه نگاهی به هفت‌هشت مسافری انداخت که در اتوبوس بودند. بی‌آنکه چشم در چشم کسی بدوزد از همان آینه رو به آنها گفت: «صبر کن مسافر پیاده بشود.»

مسافر که می‌خواست پیاده شود زن سن و سال داری بود که در راهرو اتوبوس ایستاده بود و به بیرون نگاه می‌کرد. نمی‌دانست بهتر است پیاده شود یا نه.

این بار همان مردی که از راننده خواسته بود راه بیفتد به آن زن نگاه کرد و گفت: «خانم، یا پیاده شو یا برگرد بنشین سر جایت. مردم که مسخرۀ شما نیستند.»

خانمی که برای پیاده شدن دودل بود خودش را تا نزدیک درِ جلویی اتوبوس رسانده و همان‌جا ایستاده بود. کمی خم شد و از شیشه به بیرون نگاه انداخت. گفت: «اینجا که اتوبوس نیست. می‌خواهم بروم میدان آرژانتین.»

راننده که همچنان در آینه به او نگاه می‌کرد گفت: «تا سر قائم‌مقام بیا. آنجا پیاده شو.»

زن گفت: «آنجا اتوبوس هست؟»

راننده گفت: «از آنجا یک‌راست می‌روند میدان آرژانتین. یک چیزی پیدا می‌شود که سوار شوی.»

زن گفت: «نمی‌دانم.»

به این‌سو و آن‌سو نگاه کرد. اما نمی‌دانست بهتر است پیاده شود یا نه.

دوباره گفت: «پس چرا اینجا اتوبوس نیست؟»

مرد جاافتاده که بی‌تاب شده بود، گفت: «انگار تا به حال با اتوبوس جایی نرفتی.»

زن خیلی کوتاه به مرد نگاه انداخت و دوباره به بیرون خیره شد.

راننده به آن مرد گفت: «چه‌کار داری؟ حوصله کن.»

مرد گفت: «کار دارم. باید برسم سر قرار.»

راننده گفت: «خب همه کار داریم. الان راه می‌افتم.» و در آینه به زن گفت: «اتوبوس می‌آید، چند ثانیه‌ای نگه می‌دارد، مسافر پیاده و سوار می‌کند و راه می‌افتد. اینجا که …

این نوشته‌ را پسندیدی؟

۲like
like

اطلاعات چاپ

این نوشته در شماره ۱۸۱ ماهنامه ادبیات داستانی چوک (شهریور ۱۴۰۴) منتشر شده است.