بهش میگفتند هادودو... نمیدونم برای چی این شده بود اسمش... ولی از بچگی اینطور صداش میکردند... لاتی بود برای خودش... چون اهالی آبادی میدونستند آدم شری است کمتر بهش گیر میدادند تا اون رگ مردم آزاریش بیشتر بیرون نزنه و اذیت نکنه و مرض نریزه... هیچکسی از دستش در امان نبود؛ پیر، جوان، زن، بچه، کاسب، کشاورز و... به هر کسی ور رفته بود و نیشی زده بود...
مثلاً: تو یقهی الیاس، بچه کوچک حسین آقا نقاش، سنگ داغ نون سنگک انداخته بود تو صف نونوایی... چون پیراهن بچه توی شلوارش بود سنگ قل خورده بود و رد قرمزی ازش تا شکمش رو سوزنده بود بعد همونجا مونده بود و گوشتش رو آش و لاش کرده بود... یا سگ نگهبان گله رو تو خونه حاج تقی، دهن بند تنگی زده بود که اون حیوون تا دم مرگ رفته بود که فهمیدند و نجاتش دادند و یا نصف شبی پریده بود جلوی راضیه دختر مش ابرام و اون تا چند روز، از شدت ترس، لال شده بود...
ذهن اهالی پر است از شبیه این خاطرات تلخ و بعضاً مشمئز کننده... تقریباً با یک مردم آزار بالفطره سر و کار داشتند...
دیگه مردم محل …