قرارِ کلهپاچه را که گذاشتیم، وسط خنده ناغافل زد زیرِ گریه. اینجور وقتها فقط بغل جواب میداد، حرف که نمیزد. همیشه به دردهایش که میرسیدیم میگفت: «نمیشه، کاش میشد ولی نمیشه. گفتنش سرَمو خم میکنه، نمیتونم بگم» و بعد هم بغض پشت بغض. پس فقط بغلش میکردم تا شاید بغضهایمان اشکی شوند.
گریه که میکرد تنها نبود، دختر کوچکی هم درونش هقهق میکرد و نفسهای کوتاهش میگرفت. دخترکی که مدام چشمان گریان و ترسیدهاش را قایم میکرد که نبینی. همیشه آخرهای بغل و گریه، دستِ کم چهار نفری میشدیم، دوتا خودمان و دوتا هم دختر کوچولوهایِ تنهایِ درونمان.
دلم زود به زود برای خندههایش تنگ میشد. پس اشکها و دلهایمان که سبُکتر شدند، از فرصت استفاده کردم و …