زمزمه محبت ۲ ـ کلمه<!-- --> | طاقچه
infinite

ویژه مشترکین بی‌نهایت

زمزمه محبت ۲ ـ کلمه

مجله عین

۴ دقیقه مطالعه

sharebookmark

قرارِ کله‌پاچه را که گذاشتیم، وسط خنده ناغافل زد زیرِ گریه. این‌جور وقت‌ها فقط بغل جواب می‌داد، حرف که نمی‌زد. همیشه به دردهایش که می‌رسیدیم می‌گفت: «نمی‌شه، کاش می‌شد ولی نمی‌شه. گفتنش سرَمو خم می‌کنه، نمی‌تونم بگم» و بعد هم بغض پشت بغض. پس فقط بغلش می‌کردم تا شاید بغض‌هایمان اشکی شوند.

گریه که می‌کرد تنها نبود، دختر کوچکی هم درونش هق‌هق می‌کرد و نفس‌های کوتاهش می‌گرفت. دخترکی که مدام چشمان گریان و ترسیده‌اش را قایم می‌کرد که نبینی. همیشه آخرهای بغل و گریه، دستِ کم چهار نفری می‌شدیم، دوتا خودمان و دوتا هم دختر کوچولوهایِ تنهایِ درونمان.

دلم زود به زود برای خنده‌هایش تنگ می‌شد. پس اشک‌ها و دل‌هایمان که سبُک‌تر شدند، از فرصت استفاده کردم و …

این نوشته‌ را پسندیدی؟

like
like

اطلاعات چاپ

این نوشته در شمارهٔ ۶ مجلهٔ عین (دی ۱۴۰۳) منتشر شده است.