زمزمه محبت ۱ ـ خاطره‌ای پر محبت<!-- --> | طاقچه
infinite

ویژه مشترکین بی‌نهایت

زمزمه محبت ۱ ـ خاطره‌ای پر محبت

مجله عین

۳ دقیقه مطالعه

sharebookmark

بابا کنارم می‌نشیند و آرام دست می‌کشد روی سرم و آهسته می‌گوید:

- نرگس‌جان! نرگس بابا! عزیزم بلند شو. سفره سحری آماده است.

دلم نمی‌خواهد چشمانم را باز کنم تا بابا همچنان به نوازشش ادامه بدهد، روز اول رمضان است و این نوازش‌ها مخصوص این سی روز و نه بقیه وقت‌ها که حتی برای نماز هم ما را صدا نمی‌زند. این روش بابا است و مامان، ما را برای نماز بیدار نمی‌کند، وقتی تکلیف شدیم، می‌گفت:

- اگر می‌خواهید نماز بخوانید باید خودتان بلند شوید.

خانواده ای در حیاط

اصرار هم …

این نوشته‌ را پسندیدی؟

like
like

اطلاعات چاپ

این نوشته در شمارهٔ ۶ مجلهٔ عین (دی ۱۴۰۳) منتشر شده است.