بابا کنارم مینشیند و آرام دست میکشد روی سرم و آهسته میگوید:
- نرگسجان! نرگس بابا! عزیزم بلند شو. سفره سحری آماده است.
دلم نمیخواهد چشمانم را باز کنم تا بابا همچنان به نوازشش ادامه بدهد، روز اول رمضان است و این نوازشها مخصوص این سی روز و نه بقیه وقتها که حتی برای نماز هم ما را صدا نمیزند. این روش بابا است و مامان، ما را برای نماز بیدار نمیکند، وقتی تکلیف شدیم، میگفت:
- اگر میخواهید نماز بخوانید باید خودتان بلند شوید.

اصرار هم …