
از در بیرون میآیم، رو میکنم سمت ضریح، دست میگذارم روی سینه و کمی خم میشوم:
السلام علیک یا بنت رسولالله و رحمه الله و برکاته.
آرام میروم سمت کفشداری، سلام و خداقوت و شمارهای که میدهم و کفشی که میگیرم و چند قدم در صحن پیش نرفتهام که همسر و بچههایم را میبینم، نشستهاند روی قالیهای پهن شده وسط صحن و مشغول بازی هستند. یکیشان زودتر من را میبیند و میگوید:
آخجون! مامان!
و میدود سمت من! چهارنفری خودشان را میاندازند در آغوشم. خم میشوم و میبوسمشان. چند قدم مانده تا کنار همسرجان دستم را میکشند! مینشینم و کمی تعریفها را میشنوم. بچهها گفته بودند بهجای رفتن کنار ضریح در حیاط بمانیم و ما هم بهنوبت رفتیم زیارت و آمدیم تا بچهها لذت حرم را به سبک خودشان ببرند و ما به سبک خودمان! قرار میشود در حرم بمانند و من بروم برایشان …