
به هم نگاه کردند، کمی سکوت و باز هم نگاه ملتمس و سکوت! نگاه لبخند شد اما حرکت نه! از صبح دویده بودند برای کارهایی که باید سر و سامان میگرفت و حالا خسته، منتظر یک داوطلب بودند که حماسه بیافریند و کام خشک را کمی تر کند و خستگی را هم ببرد!
تا مرد نیمخیز شد، زن بلند شد، زیر نگاه پر تقدیر مرد کتری را پر از آب کرد، شعله گاز را روشن کرد و کتری را که گذاشت ترجیح داد به بهانه آمادهکردن استکان و کمی خورد و خوراک در سکوت آشپزخانه بماند. کمکم در خیال خودش شروع به زیر و رو کردن هر چه که در ذهنش انباشته بود کرد، نیاز داشت بیاید در گوشه مرکز فرماندهیاش تا کمی از فشارهای روحی که دیده بود را آرام کند و کمی هم با خودش کلنجار برود تا شاید بتواند هجوم دیدهها و شنیدهها را مدیریت کند و به نتیجه برسد!
میان مرورها و تضاد حسهایش خرماها را یکییکی در ظرف چید و کمی هل و زعفران ریخت داخل قوری کوچکش و آب جوشی که آنها را به بازی میگرفت. در قوری را که گذاشت سرش را بالا آورد و تازه دید او هم آمده و تکیه داده به دیوار …