نه دلم میآید ذهنم را رها کنم و نه کاری هم از دستم ساخته است! نشستهام کنج آشپزخانه و فکرم دارد همه چیز را تجزیه و تحلیل میکند. بعضی وقتها آنقدر موانع پیش رو هست که یک کار ساده نه تنها انجام نمیشود بلکه آرزو هم میشود؛ مثل قصه الان خانه من و ما. غر نمیزنم تا بتوانم راه حل پیدا کنم. فهمیدهام غر زدن باعث میشود که پر از انرژی منفی بشوم و بهجای آنکه راه حلی پیدا کنم برای مشکل پیش آمده، صد مانع هم مقابلش قرار بدهم و قدرت تصمیمگیری درستم از بین برود و البته ذهنم هم قهر کند.
از دیروز که دلمان خواست افطاری بدهیم تا همین حالا او سکوت کرده و من هم مثلاً مثل همیشه دنبال کار و بار زندگی بودم. اما واقعیت این است که با این درآمد کم و خانه کوچک، افطاری دادن برای ما مثل یک رؤیاست. همین هم شده از شب اول هر کس زنگ زد و دعوت کرد افطاری به بهانههای مختلف رد کردیم. خودمان میدانستیم تنها بهانهمان این است که چون نمیتوانیم دعوتشان کنیم. دوتایی خوش باشیم تا شرمنده نباشیم!
اما دیشب مجبور شدیم به مهمانی دوست صمیمیاش برویم. موقع برگشت و همراه قدم زدنمان برای هضم غذای اجباری و به اصرار صاحبخانه، زیاد خوردن و در سکوت کوچهها، اول او سر حرف را باز کرد:
- زشته دعوت نکنیم!
کمی فکر کردم و بعد ناچار به حرف آمدم:
- زشت که نیست، هر کس به وسعش دیگه، ولی خوب میشد اگه میتونستیم …
