اولین باری که ما با هم آشنا شدیم؛ درست بر میگردد به هفده سال پیش.
این آشنایی دیرینه است!
جمعیت دم میگرفت و به سر و سینه میزد، من هم به نشانهی همراهی پا میکوبیدم. مادر به سینه میزد و من با لگد اعلام همدردی و عزا میکردم.
گاه دستش را نزدیک من میگذاشت و ذکری میگرفت، نامش همان است که زنان برایش مویه میکنند، با تکانهای من، «یا علی اصغرِ رباب» بود …