میترا؛ سکانس فینال<!-- --> | طاقچه
infinite

ویژه مشترکین بی‌نهایت

میترا؛ سکانس فینال

مجله عین

۴ دقیقه مطالعه

sharebookmark
میترا؛ سکانس فینال

به‌هم‌ریخته و آشفته بود. چند روزی بود که همه چیز برایش سیاه و تلخ شده بود. به هر چیزی هم که تاکنون آرامشش می‌داد پناه برده بود، اما افاقه نمی‌کرد. سیاهی مطلق حالا خودش را به همه زندگی تحمیل کرده بود. انگار دیگر هیچ روزنی برای رسیدن به نور نمی‌دید. خیلی سخت شده بود. گوشه‌ای نشسته بود. خودخوری می‌کرد. هر چه آهنگ و موسیقی آرام و تند داشت که با آن مأنوس بود گوش کرد ولی اضطرابش بیشتر شد. دوست داشت خواب عمیقی را تجربه کند و هیچ نشنود و نبیند و فکر نکند. سرش را زیر بالش گذاشت به همین امید. اما باز هم افاقه نکرد. اضطراب و نگرانی تمامی نداشت. در همین آشوب‌ها و تشویش‌ها، تکان‌های تلفن همراهش که در حالت سکوت بود، نشان از یک پشت‌خطی داشت ولی او حال پاسخ نداشت. …

این نوشته‌ را پسندیدی؟

like
like

اطلاعات چاپ

این نوشته در شمارهٔ چهارم، مجله مطالعات آیینی عین، (تابستان۱۴۰۳) منتشر شده است.