
درست هشت سالم بود که از مستأجری خانه آن و این خلاص شدیم، مادر بزرگوارم که سیّده محترمی بود، از تبار امام سجّاد و در اداره ریشهکنی مالاریا، خدمتگزاری میکرد، با حقوق اندکی که ماهیانه دریافت میکرد، خانهای ۷۵ متری که شامل دو اتاق و یک حیاط و آبانبار بود، در کوچه نورمحمّدی(۱) خیابان سیاوش (۲) بهصورت قسطی، از یک فرد یهودی به نام «داود شلین کهن» خرید و ما با شادی از آخرین خانه مستأجری در کوچه سعدی خیابان خواجه نظام الملک (۳) به آنجا نقلمکان کردیم، خیابان سیاوش و خانههایش همه خاکی بود، هنوز برق و لولهکشی تهران به آنجا نرسیده بود، آب مصرفی خانهها از راه موتور آبی که سر خیابان سبلان نصب شده بود و از راهآب به خانهها میرسید، تأمین میشد، آن زمان از چهارراه نظامآباد به سمت مجیدیه (۴) خاکی بود، هنوز گاوداریها و مرغداریها تا محله سمنگان و نارمک وجود داشت، مدرسه ما در کوچه سنجابی خیابان خواجه سرباز بود و به همین دلیل مجبور بودم هر روز از راه خیابان سیاوش که منتهی به خیابان کاوه و بعد میدان ثریا (۵) میشد به سمت مدرسه بروم و یا از راه کوچه اطهری به مسیر خواجه نظام الملک برسم و سمت خیابان سرباز رفته و به مدرسه برسم، آن زمان در این محلهها ارامنه مسیحی، بهائیان و یهودیها در کنار مسلمانان زندگی میکردند و بیشترشان آدمهای گنجشکروزی بودند؛ یا با کارگری روزگار میگذراندند یا با حقوق کارگری دون اِشِل (۶). فضای بازی ما در اوقات فراغت، محیط کوچههای خاکی بود یا خرابههایی که هنوز زمین آزاد بودند و ساخته نشده بودند، گاه هم که آبی در جوی خیابانها میافتاد تفریح بیشتر بچهها جوبگردی (۷) بود، در کلِ منطقهای که زندگی جاری بود، دهمتری ارامنه و کلیسایی که در آن …