
از وقتی یادم میآید سر بودن و نبودنش دعوا بوده! آنهایی که میگویند نباشد یا کمتر باشد، خلاصه حرفشان این است که بدآموزی دارد! میگویند هر چه به او میگوییم: «آقا! دانشآموز اینجاست! رعایت کن!» حرف به گوشش نمیرود که نمیرود. حرف ناجور میزند، زود از کوره در میرود، سیگار هم که میکشد! دیگر چارهای به جز نبودنش باقی نمانده!
آنهایی هم که میگویند باشد و بماند، یک دستهشان رفیق رفقایش هستند و یک دسته دیگر حرفشان این است که: «آخر نمیشود که بهش بگوییم نباش! اصلاً مگر دست ماست که بگوییم این یکی باشد و آن یکی نباشد؟! صاحب کار اصلی کس دیگری است!» میگویند باهاش صحبت میکنیم... کمتر حرف میزند. سیگارش را هم بیرون میکشد. عصبانیش هم نباید بکنید دیگر!
راستش را بخواهید من هم آن اوایل کمی ازش میترسیدم. همان اول کار که هنوز تازهوارد محسوب میشدم را میگویم. آخر خیلی شبیه بقیه نبود. آن روزها، ما بچههای ورودی جدید هیأت بودیم و همه بزرگترها سعی میکردند هوایمان را داشته باشند. اما …