
از دانشگاه هنر آمده بودند، در اتاق نیمه باز بود که بدون در زدن باز کردند. استاد سر بالا آورد و با چهرههای جدیدی که از شاگردانش نبودند روبرو شد. هنوز با صدا و چهرهشان ارتباط نگرفته بود که نفر اول بیمقدمه گفت:
- شما استاد ... هستید؟
استاد لبخندی زد و به عادت همیشگی از پشت میز بلند شد و دست پیش آورد و سلام کرد. دانشجوها با تأمل دست پیش آوردند، سرد و معمولی دستشان در دست استاد فشرده شد و همان نفر اول گفت:
- من نمیخوام دیگه برای امام حسین(علیهالسلام) گریه کنم!
استاد ابرو بالا آورد و لبخندش را نشان نداد. عادت داشت به حضور دانشجوها در اتاقش، دور و برش، مقابلش و عادت داشت به حرفهای بدون تعارفشان! اما این صراحت بیمقدمه کمی مکث آورد برایش. بدون آنکه تغییری در رفتارش ایجاد شود تعارفشان کرد و با دست صندلیهای اتاق را نشانشان داد و گفت:
- چه بیمقدمه!
نشسته ننشسته جواب را حواله کرد:
- همین که گفتم، چرا باید برای کسی گریه کنم که خودش و خانوادش را به مقتل برد...
دانشجو گفت و استاد دست کنار صورتش گذاشت و شنید و شنید. صحبت دانشجو که تمام شد استاد کمر راست کرد و نگاهی به جمعشان انداخت و گفت:
- خب گریه نکنید! با این همه دلیلی که دارید گریه نکنید!