دیگر گریه نمی‌کنم<!-- --> | طاقچه
infinite

ویژه مشترکین بی‌نهایت

دیگر گریه نمی‌کنم

مجله عین

۶ دقیقه مطالعه

sharebookmark
دیگر گریه نمی‌کنم

از دانشگاه هنر آمده بودند، در اتاق نیمه باز بود که بدون در زدن باز کردند. استاد سر بالا آورد و با چهره‌های جدیدی که از شاگردانش نبودند روبرو شد. هنوز با صدا و چهره‌شان ارتباط نگرفته بود که نفر اول بی‌مقدمه گفت:

- شما استاد ... هستید؟

استاد لبخندی زد و به عادت همیشگی از پشت میز بلند شد و دست پیش آورد و سلام کرد. دانشجوها با تأمل دست پیش آوردند، سرد و معمولی دستشان در دست استاد فشرده شد و همان نفر اول گفت:

- من نمی‌‌خوام دیگه برای امام حسین(علیه‌السلام) گریه کنم!

استاد ابرو بالا آورد و لبخندش را نشان نداد. عادت داشت به حضور دانشجوها در اتاقش، دور و برش، مقابلش و عادت داشت به حرف‌های بدون تعارفشان! اما این صراحت بی‌مقدمه کمی مکث آورد برایش. بدون آن‌که تغییری در رفتارش ایجاد شود تعارفشان کرد و با دست صندلی‌های اتاق را نشانشان داد و گفت:

- چه بی‌مقدمه!

نشسته ننشسته جواب را حواله کرد:

- همین که گفتم، چرا باید برای کسی گریه کنم که خودش و خانوادش را به مقتل برد...

دانشجو گفت و استاد دست کنار صورتش گذاشت و شنید و شنید. صحبت دانشجو که تمام شد استاد کمر راست کرد و نگاهی به جمعشان انداخت و گفت:

- خب گریه نکنید! با این همه دلیلی که دارید گریه نکنید!

این نوشته‌ را پسندیدی؟

۱like
like

اطلاعات چاپ

این نوشته در شمارهٔ چهارم، مجله مطالعات آیینی عین، (تابستان۱۴۰۳) منتشر شده است.