
قضیه برای همین روزهاست، به احمد زنگ زدند و گفتند که بیا روضه بخوان.
بعد دوباره زنگ زدند و گفتند که ما هیچکس را نداریم که برای روضه دعوت کنیم، دوستهایت را هم بیاور و من اینجای قضیه وارد شدم و احمد به من گفت سه چهارتا از بچهها را جمع کنم تا سهشنبهشب برویم روضه.
بعدتَرَش زنگ زدند که اگر میکروفونی چیزی لازم است خودتان بیاورید، پولش را میدهیم. که خب احمد نیاز به این چیزها نداشت برای روضه. حنجره خودش و چند بیت شعر کافی بود براش. اینکه میگویم چند …