وقتی اودوسئوس [۱] از جهان زیرین بیرون آمد، راه آبخوست آیایا [۲] را در پیش گرفت و نزد کیرکه [۳] بازگشت. ایزدبانو همچون گذشته اودوسئوس را با آغوش باز پذیرفت و نه تنها ساز و برگ لازم برای سفر بازگشت را به او بخشید، بلکه او را از خطراتی که بر سر راه با آنها روبرو میشد، نیز آگاهانید. سخنان آن بغبانو چنین بود: «نخست باید پروای سیرنها [۴] را داشته باشی، این زنان خوشآوا که در مرغزاری سرسبز میزیند، آمادهاند تا با صدای دلنشین خود هر مسافری را افسون کنند و به سوی خود بکشند. رهگذران چنان شیفتۀ نغمۀ آنان میشوند که سفر را از یاد میبرند و آنقدر نزد سیرنها میمانند که از تشنگی، گرسنگی یا از دیوانگی جان از کفشان بدر میرود. برای گریختن از آسیب آنان باید گوش خود و یارانت را با موم بگیری. اما اگر خود میخواهی آواز آنان را بشنوی، میبایست خود را به دکل کشتی ببندی و از ملوانانت بخواهی پیش از دور شدن از سیرنها به هیچ بهانهای بندهای تو را نگشایند.
«اما پس از سیرنها، به دوراهی خواهی رسید که در یک سوی آن دو تختهسنگِ بلند و گذرناپذیر به نام پلانکتس [۵] (به معنی رَونده) جای دارند؛ …