بازآرایی آرای ملاصدرا در داستان کوتاه اذان مغرب نوشتۀ بهرام صادقی<!-- --> | طاقچه
infinite

ویژه مشترکین بی‌نهایت

بازآرایی آرای ملاصدرا در داستان کوتاه اذان مغرب نوشتۀ بهرام صادقی

مجله چوک

۷ دقیقه مطالعه

sharebookmark

در جست‌وجوی اصالت وجود

از نامۀ مسروقه نوشتۀ آلن پو تا جست‌وجوی ابن رشد بورخس چیزی در حدود صد سال(اندکی بیشتر یا کمتر) فاصله هست. در یکی، شخصیت به دنبال نامه‌ای است و استادانه همۀ سوراخ‌ها و شکاف‌ها ودرزهای خانه‌ای را می‌کاود غافل از اینکه نامه جایی در برابر چشمان همه است و صاحبخانه اصلاً آن را پنهان نکرده است و در دیگری ابن رشد را می‌بینیم که به دنبال دو واژۀ کمدی و تراژدی می‌گردد و آن نیز در برابر چشمان اوست(بچه‌هایی که در کوچه نمایش اجرا و نقش بازی می‌کنند) و او برای یافتن آن واژگان در آسمان‌ها سیر می‌کند و واقعیت پیرامون خود را بر زوی زمین نمی‌بیند. اما این جست‌وجو یک نمونۀ ایرانی نیز دارد و آن چیزی نیست به جز اذان مغرب نوشتۀ بهرام صادقی. آنجا که غریبه‌ای ژنده‌پوش و عجیب به اصفهان می‌رود و از همۀ مردم سراغ شیخ‌بهایی را می‌گیرد. این مرد جوان از سه آستانه عبور می‌کند که همانقدر که آستانه‌های فیزیکی‌اند آستانه‌های دانایی نیز استند. یکبار از آستانۀ دروازۀ شهر می‌گذرد و به شهر وارد می‌شود، با یک پرسش: «برادر من غریبم، شما می‌دانید خانۀ شیخ بهایی کجاست؟ شما می‌دانید او چگونه آدمی ست؟» او این جست‌وجو را در سطح شهر ادامه می‌دهد و از مردم عادی، اسلحه‌سازان، مسگرها، قراول‌ها، قزلباش‌ها و مردم کوچه و بازار و معرکه‌بگیرها می‌پرسد و آن‌ها با اطوار …

این نوشته‌ را پسندیدی؟

۲like
like

اطلاعات چاپ

این نوشته در شماره ۱۸۱ ماهنامه ادبیات داستانی چوک (شهریور ۱۴۰۴) منتشر شده است.