شب- قسمت پایانی<!-- --> | طاقچه
infinite

ویژه مشترکین بی‌نهایت

شب- قسمت پایانی

مجله چوک

۹ دقیقه مطالعه

sharebookmark

شوکت... مانند ریاض آدم دارایی نبود اما جذابیتش با نزدیک شدن به او ملموس می‌شد. در وجودش جرقه‌ای همیشه سوزان از نبوغ طبیعی بود، که مانند پرتویی قدرتمند و نادیدنی از جایی از درونش خارج می‌شد که در هر کسی که نزدیکش می‌شد، حس خوشبختی عجیبی ایجاد می‌کرد. او بیشتر از ریاض اهل امور مهم و خطیر زندگی بود... به یاد آورد... همان که چنان بدنش چنان بوی ملایم ذاتی داشت که حتی امروز هم حس کردن آن، بدنش را می‌سوزاند... خدایا!)

ریاض از تلفن فارغ شد و بلند شد نشست و سعی کرد جلوی خمیازه‌اش را بگیرد.

او فرزندش را صدا کرد: «گدوووو»

بچه که به جامها چشم دوخته بود، دستش را به طرف او دراز کرد و سمتش دوید:

-عمو واسم کشتی بساز!

-بیا بیا ..... اینجااااا بشین اینجا کنارم. آفرین.

-عمو کشتی!

«اول بخونش.» کتاب را در دست بچه گذاشت: «بعد واقعاً برات کشتی می‌سازم.»

-کشتی واقعی؟

«بله.» سریع به جمال نگاه کرد: «من دارم یه هواپیمای دو نفره می‌خرم.»

«واسه چی؟» جمال پرسید.

-واسه چی؟ خب واسه پرواز دیگه.

-تو پرواز می‌کنی؟

«مدرکشم دارم سرکار.» او گفت: «با فردا، ۸۰۰ ساعت پرواز دارم.»

جمال ابرو بالا انداخت.

«بعد من تو رو به سیر آسمون می‌برم. باشه؟» و خندید. به دیوار مقابلش نگاه کرد: «اینو من پارسال خریده بودم.»

-کپیه؟

«چاپی؟ من تا حالا هیچ کپی اینجا نصب نکردم، اینا همه...» دستانش را باز کرد: «اینا همه اصلی هستن.»

-اوه...

«میخوام بدم اینجا نقاشی دیواری بکشن.» و به دیوار مقابلش اشاره کرد و بعد با دیدن او که بی‌خیال به دیوار خیره شده بود، بلند شد و ایستاد: «تو خونه من رو دیدی؟ بیا نشونت بدم.»

«اوه....» او خندید: «خونه خیلی بزرگیه.»

-تو کی دیدیش؟ بیا با من.

«عمو کشتی ....» بچه گفت ولی آن دو همراه هم از در خارج شدند.

«این اتاق مهمونیه.» ریاض گفت. …

این نوشته‌ را پسندیدی؟

like
like

اطلاعات چاپ

این نوشته در شماره ۱۸۰ ماهنامه ادبیات داستانی چوک (مرداد ۱۴۰۴) منتشر شده است.