
۱
روزی عباس قمی مانند اکثر اوقات عمرش مشغول نگارش احادیث اهل بیت بود که صدای پدرش محمدرضا را شنید که صدا میزد: «عباس! عباس!» نزد پدر آمد و پاسخ داد: «بله آقاجان!» پدر گفت: «عباس چه میکنی؟»
- «مینویسم آقاجان.»
- «چه مینویسی؟»
- «مثل همیشه درباره احادیث.»
پدر نگاهی کرد و گفت: «چیزی بنویس که …