
شبیه خانهای متروک و ویران وسط بیابان، تمام خاطراتم را فراموش کردهام. شبیه مرثیهای هستم که معلوم نیست نخستین بار در سوگ کدام جوانمرد سروده شده است. شبیه ابری پاییزی که نمیدانم چرا، اما یکریز هوای گریه آرام و نمنم دارم.
شبیه آتش ترک شدهای هستم که دیگر قلندری به آن هیزمی اضافه نمیکند و نیازش ندارد، ولی او هنوز شب بلندی در پیش دارد. شبیه گریه آتش، زیر خاکسترهایش هستم.
شبیه مسافری هستم که در فرودگاه نشسته، اما یادش نمیآید قرار بود …