
احساس میکردم از همه کس و همه چیزایی که دوست داشتهام دور افتادهام. از معنویتی که در نوجوانی تجربه میکردم. از خوابهایی که میدیدم. از شور و شوقی که برای انواع فعالیتهای فرهنگی دینی داشتم. از دغدغههایم...
ماه مبارک شده بود و حس خاصی نداشتم. حس هیچ عمل مستحبی، هیچ دعایی، هیچ ذکری... صرفاً روزه میگرفتم و نمازهای واجب و تمام. ساعاتی تشنگی و گرسنگی... یک روز دیدم اینطور نمیشود. حاضر شدم و به مسجد محل رفتم. مدتی از نماز ظهر و عصر گذشته بود. تعدادی خانم دور هم گرد نشسته بودند و جزءخوانی میکردند. حوصله جزءخوانی هم نداشتم... یک احساسی که هر عملی انجام میدهم بیجان است و هیچ ارزشی ندارد مرا در بر …