
یک باب مغازه اجاره کرده بود. تمام کسبه آن راسته، حسام را میشناختند. «سعید واکسی» هم جایی بهتر از جلوی مغازهی او برای بساط کردن سراغ نداشت. حوالی ۸ صبح میآمد و شروع به کار میکرد. هوا که رو به سرما میرفت، مجبور بود خیلی زود جمع کند و به خانه بازگردد. کسبه دلشان برای سعید واکسی میسوخت و هر از گاهی پولی چیزی به او میدادند، اما او از این کار خوشش نمیآمد! مدتی گذشت تا اینکه حسام، یک گرمکن برقی برایش خرید. کنج مغازه را سوراخ کرد و کابل کشید و برق هم به او داد. سعید، گرمکن را زیر یک سبد گذاشت و روی آن پتو میانداخت تا پاهایش گرم شود. حالا تا ۷ - ۸ شب، کفش مردم را واکس میزند.
بهنوش، کیسهای بزرگ - درست به اندازه قد و قامت خودش- پر از جعبههای دستمال کاغذی به دوش میکشید. از مغازهها عبور میکند اما جلوی مغازهی حسام، با امید میایستد. جعبه دستمال کاغذی روی میز حسام پر بود؛ اما بهنوش، حتی به آن اعتنا هم …