
درست که من خیلی رفیقباز بودم و توی تمام خانههای محل که پسر داشتند میتوانستم بروم ولی دلم جایی بود که توی خانهشان پسر نبود.
از هرکس توی محل میپرسیدی حاج یعقوب کیست همان اول میگفت که وااای چقدر نصیحت میکند و او دقیقاً به خاطر همین حرفها خیلی کمحرف شده بود و مکالماتش بیشتر از سلام و علیک نمیشد. یعنی حرف توی سرش زیاد بود و دلش خیلی برای مردم میسوخت ولی خب از یک جایی به بعد تصمیم گرفته بود نگوید و من درست دلم پیش دختر همچین آدمی گیر کرده بود. و راه رسیدن به خانه آنها و دیدن و حرف زدن با نرگس، دختر کوچکتر حاجیعقوب چه بود؟
ر…