
آیدی آن روزهای تلگرامش را دقیق یادم نیست؛ اما یادم است که آخرش یک خط تیره داشت و بعدش به انگلیسی نوشته بود (pasdar)! آنروزها تلگرام تازه آمده بود توی بورس. توی گروههای مدرسه، یکی از آن فعالهای خستگیناپذیر بود. دائماً داشت با یک یا چندنفر بحث میکرد. از فرهنگ و اجتماع گرفته تا سیاست و روابط خارجی! انصافاً هم به نسبت سنش، اطلاعات خیلی خوبی داشت. از همان موقعها میخواست نظامی بشود. تمام هواپیماها و تانکها و سلاحهای روز دنیا را با اطلاعات و ویژگیهایشان میشناخت. جثه ریزی داشت؛ اما بهشدت پرجنب و جوش بود و اهل بحث کردن!
راستش آن اوایل که دیدمش، خیلی باهاش ارتباط نگرفتم. البته آن روزها این جبههبندیها و تیمکشیها هنوز این قدر جدی و عمومی نشده بود که بخواهیم به خاطر تفاوتهایمان هم دیگر را پس بزنیم. ضمن آن که سن و سالمان هم هنوز کمتر از این حرفها بود. اما در کل با این حجم از بحث کردن خیلی کنار نمیآمدم. به علاوه این که پارسا پسر معلم ادبیاتمان هم بود و همین باعث میشد که ناخودآگاه حریم بیشتری را در ارتباط با او حفظ کنم. البته که این ارتباط نگرفتن خیلی هم طول نکشید...
اولین ارتباطمان را دقیق یادم هست. یکی از ویژهبرنامههای دانشآموزی مجموعه بود. [۱] اکثر بچههای مدرسه آمده بودند. همانجا بود که از طریق آقاسید با پارسا آشنا(تر) شدم. از همان روز دوستیمان شروع شد. هم با خودش، هم با دوتا دیگر از رفقایش. علیرضا و عرشیا. بعد هم بقیه به جمعمان اضافه شدند. محسن، محمدحسین، امیر و خیلیهای دیگر! روزهای خوبی بود. روزهایی که همهمان به هم شبیهتر بودیم... یا اگر هم نبودیم لااقل …