
هوای گرم؛ نه فقط گرمیِ تیرماهِ یزد، که گرمیِ آشپزخانهیِ پنجاه متری. گرمیِ آتشی که باید یک متریاش بایستی و «کلوخکوب» را هی به ته دیگ بکوبی. کلوخکوب باید خوب بالا بیاید، بعد قشنگ بخورد ته دیگ، تمام نقاط ته دیگ! بارها و بارها و بارها. دیگی که تویش یک گوسفند گوشت هست با گونی گونی نخود و لوبیا و بلغور گندم و قوطیقوطی زردچوبه و نمک و فلفل و چیزهای دیگر. هیچوقت فکرش را نمیکردم نمک را با غیر نمکپاش یا نهایتاً قاشق کوچک ظروف ادویه، طور دیگری بشود ریخت؛ اینجا کیسهکیسه میریزند.
کلوخ یعنی سنگ؛ ولی یزدیها به سیبزمینی هم میگویند «کلوخُک». کلوخکوب، همانطور که از اسمش معلوم است، کلوخ میکوبد. یک کمچه دسته بلند را فرض کنید که سرش، یک چوب مکعب مستطیلی تقریباً یه کیلویی باشد. دیگ آش را با کلوخکوب میکوبند تا نخود و لوبیا و گوشت و همهچیز آش یکی بشود. لوبیا دانهدانه زیر دندان نرود و گوشت جز نخهای باریکی ازش باقی نماند.
حاج …