در زمانهای بسیار قدیم بر اثر وقایع ناخوشایندی که رُخداد، پس از اندک زمانی تمامی مردم یک ناحیۀ بزرگ فوت کردند و هیچکس بجز دو کودک بی پناه که یکی پسر و دیگری دختر بچّه ای بیش نبودند، باقی نماندند.
وقتی که والدین بچّه ها در گذشتند، آنها کاملاً در خواب بودند.
دختر کوچولو که از نظر سنی اندکی بزرگتر بود، قبل از برادرش از خواب بیدار شد.
دخترک به اطرافش نگریست امّا هیچکس را بجز برادرش در آنجا ندید. پسرک در آرامش کامل خوابیده بود و در رؤیاهای شیرین خویش غوطه میخورد. دختر کوچولو آرام و بی صدا بسترش را جمع کرد و در گوشهای گذاشت.
برادر دخترک در پایان روز دهم بدون اینکه بتواند چشمهایش را بگشاید، شروع به حرکت کرد.
پسرک چند روز پس از آن وضعیّت خویش را تغییر داد و به پهلوی دیگرش غلطید و برای یک مدت دراز دیگر همچنان در خواب باقی ماند.
پسرک آنچنان در خواب خویش خُشنود و راضی به نظر میرسید و لبخند بر لب داشت اِنگار دائماً با رؤیاهای شیرین خویش دست به گریبان است.
خواهر کوچولو اصلاً نتوانست بیش از این به او بنگرد زیرا پسرک علاوه بر اینکه لبخندی آسمانی بر لب داشت، به خوبی مشهود بود که یک دسته نور درخشان از سر و صورتش خارج میگردد و محیط اطرافش را با شکوه خاصی روشن میسازد.
دخترک پس از یک مدت کوتاه به دختری بالغ تبدیل شد امّا پسر کوچولو بر خلاف خواهرش از روند رشد بسیار کُندی برخوردار بود لذا همچنان کوتاه باقی ماند در حالیکه در سالهای قبل از وقوع حادثه کاملاً از رشد عادی بهره میبرد.
مدت مدیدی طول کشید، تا پسر بچّه توانست بر روی زمین بخزد.
زمانی که پسر کوچولو قادر به راه رفتن شد آنگاه خواهرش تیر و کمان کوچکی برای وی ساخت. خواهر همچنین صدف جادئی کوچکی را بر اطراف گردن وی آویزان کرد و گفت: من از این به …