دو قناری | طاقچه
infinite

ویژه مشترکین بی‌نهایت

دو قناری

مجله چوک

۱۰ دقیقه مطالعه

sharebookmark

دل بستن و گذشتن رسم روزگار است.

پسر همین که از پشت شیشه پرنده فروشی قناری‌ها را دید که چفت هم بر روی میله قفس نشسته‌اند و هر از گاهی تکانی به پر و بال کوچکشان می‌دهند، عاشق بی قرارشان شد. به خانه که رسید تصمیم گرفت هر طور شده آن دو را بخرد. ولی چطوری؟ نه پول کافی داشت و نه مادرش و خواهرش اجازه این کار را به او می‌دادند. کلاس سوم بود و هنوز مانده بود تا خودش برای خودش تصمیم بگیرد.

با این حال فکر قناری‌ها یک لحظه رهایش نمی‌کردند. چه در کلاس درس، چه وقتی در خانه بود و چه وقتی شب‌ها روی تختخواب دراز می‌کشید که بخوابد. همه‌اش تصویر قناری‌ها که چفت هم روی میله قفس نشسته بودند برابر نگاهش بود.

دو سال بیشتر نداشت که پدرش بر اثر حادثه‌ای حین کار درگذشت. از آن پس خرج خانه افتاد گردن مادرش و بعد هم خواهرش که با وجود جوانی پا به پای مادرش کار می‌کرد تا او بتواند درس بخواند و در آینده آدم مفیدی برای اجتماع باشد.

این چنین نمی‌توانست از مادر یا خواهرش پولی برای خرید قناری‌ها بخواهد.

روزی تمام پولی را که طی سال‌ها جمع کرده بود از مخفی گاهش که زیر موزاییکی گوشه حیاط بود درآورد و به دقت شمرد. به نظر خودش پول زیادی بود. در حد گنج. ولی وقتی خوب فکر کرد دید پولش چندان مبلغی نمی‌شود و برای خرید یک قناری هم کافی نیست.

یک روز در راه مدرسه خیلی فکر کرد. تصمیم داشت به سراغ پرنده فروش برود و قیمت قناری‌ها را بپرسد. ولی خجالت می‌کشید. چند بار از برابر مغازه گذشت. وقتی فهمید مدرسه‌اش دارد دیر می‌شود با عجله وارد مغازه شد. بی آن که سلام کند دستش را به طرف قفس قناری‌ها دراز کرد و قیمتشان را پرسید. مرد پرنده فروش که قدی بلند و سبیلی کلفت و سیاه داشت قیمت قناری‌ها را بدون احتساب قفس گفت و افزود که با قفس فلان …

این نوشته‌ را پسندیدی؟

۲like
like

اطلاعات چاپ

این نوشته در شماره ۱۸۰ ماهنامه ادبیات داستانی چوک (مرداد ۱۴۰۴) منتشر شده است.