میپرسید شاهد یادت میآید. دوست دوران بچگیات.
میگویم نه.
دروغ میگفتم. هالهای خاکستریرنگ از بازی کردنمان در کوچههای اطراف باغستان که خانهمان کنارش بود دودو میزد در ذهن دوداندودم. کوچه باغهایی که نهرهایش یادم مانده و درختهای توتی که محل قرارهای کودکیمان بود.
هوا آلوده است. از پنجره میبینم. از منافذ ریز توری پشت پنجره. هوا آلوده است. اگر پیر بودم حتماً به نفس نفس میافتادم. شاید هم پیر شدهام. جوانی چیزهایی دارد که دیگر بویی از آنها نبردهام.
میگوید ریزگرد پیر و جوان نمیشناسد. مراکز درمانی پر است از جوانهای شاخ و شمشاد که خاورمیانه پیرشان کرده است.
میگویم فراموشی امان از فراموشی.
میگوید: خودت میخواهی فراموشی را بغل کنی. خودت میگویی فراموشیدن خوراک این جغرافیاست. اما مگر میتوان.
میگویم کسی دیگر را ندارم برای آغوشیدن.
میگویید پس خودت. کی بود خودش را هر روز بغل میکرد.
میگویم آسمان بود. وقتی باد از بغلش میگذشت. بیمحل و سرد.
میگوید آسمان آسمان. راستی او عشق اول شاهین نبود. میگویم بود اما آسمان نخواست که عشق اول بماند.
رفت که درآمیزد با سرنوشتی دیگر.
میگوید اما سرنوشتش را باید چگونه رقم میزد که شاهین در آسمانش میماند، پرواز میکرد، …