نور سرگردان | طاقچه
infinite

ویژه مشترکین بی‌نهایت

نور سرگردان

مجله چوک

۴ دقیقه مطالعه

sharebookmark

صفی جلوی سینما درست شده بود؛ زن‌ها و مردها بعضی دست در دست و بعضی تنها ایستاده بودند.

پیرمرد سرش را بلند کرد. پرسید: یک نفر؟!

زن جلوی صف جواب داد: بله، نه!

و دو بلیط به پیرمرد داد. پیرمرد مُهر باطل شد را روی بلیط‌ها کوبید. زن از روی شانه برگشت. گفت: چرا وایستادی؟!

...

یکی از میان صف گفت: آقا اگه حوصله فیلم دیدن نری، کنار وایستا جون عزیزت.

پیرمرد سه پایه‌اش را کمی عقب کشید. زن وارد سالن شد و مرد هم پشت سرش. پیرمرد سرش را بالا آورده بود و شیشه قدی ورودی را نگاه می‌کرد؛ ترک برداشته بود.

در سالن انتظار، مرد زیر لب گفت: ساده است نوازش سگی ...

زن سری تکان داد و لب برچید.

مرد نگاهی به پشت …

این نوشته‌ را پسندیدی؟

۳like
like

اطلاعات چاپ

این نوشته در شماره ۱۸۰ ماهنامه ادبیات داستانی چوک (مرداد ۱۴۰۴) منتشر شده است.