صفی جلوی سینما درست شده بود؛ زنها و مردها بعضی دست در دست و بعضی تنها ایستاده بودند.
پیرمرد سرش را بلند کرد. پرسید: یک نفر؟!
زن جلوی صف جواب داد: بله، نه!
و دو بلیط به پیرمرد داد. پیرمرد مُهر باطل شد را روی بلیطها کوبید. زن از روی شانه برگشت. گفت: چرا وایستادی؟!
...
یکی از میان صف گفت: آقا اگه حوصله فیلم دیدن نری، کنار وایستا جون عزیزت.
پیرمرد سه پایهاش را کمی عقب کشید. زن وارد سالن شد و مرد هم پشت سرش. پیرمرد سرش را بالا آورده بود و شیشه قدی ورودی را نگاه میکرد؛ ترک برداشته بود.
در سالن انتظار، مرد زیر لب گفت: ساده است نوازش سگی ...
زن سری تکان داد و لب برچید.
مرد نگاهی به پشت …