انگار در گور دخمهای گیر کرده بود. کوزههای سرریز سکه کنارش بود و سنگهای اساطیری منقش. انگار قاه قاه خندهای بود یا چیزی شبیه به آن. خنده را یادش آمد. پیرزن با گیسهای سفید ترسناک پیش میآمد. آدمهایی او را احاطه کرده بودند. میخواست نعره بکشد اما دندانهایش سائیده میشد. چیزی به صبح نمانده بود و آسمان عصبی بود. درویشیان با صدای آسمان که میغرید از خواب پرید.
۲— گمانم ده سال آزگار است که آرامگاهم همین جاست. توی محلهای محزون و دور از شهر. جایی که کتابفروشی ای کهنه و قدیمی، زیر آفتابی کم رمق نفس میکشد. کتابهای چاپ سنگی، سنگ مزارم شدهاند. گرد روزگار ماضی، مرا که در میان صفحات محصور شدهام گرفتار کرده است. مثل همیشه مرد کتاب فروش میان هالۀ سیگارهای بی امانش، کلمات راه یافته به پشت دندانهایش را با دودی که به آن جا رسیده یکی میکند و مشتریانش را راهنمایی میکند. کتابهای زیراکسی را کسی نمیبیند. زیر ویتریناند و همسایهاند با من. زندگی من از درون یک اتفاق رخ کشید. رخدادی شبیه روزگاری که درویشیان تقلا میکرد شخصیت را از هزار توهای هراسان ذهنش هستی بخشد؛ در گرماگرم ساعتها سعی و چای پشت چای و چندک زده میان کتابهای کاتبان. توی …